
چه رقم خواهد زد در پس آيينه ها تقدير بود
واي باز هم خطي زد خط تنهايي مانده بود
اين بار ماه ستاره مي خواست شب تاريك بود
خورشيد بي نور باران مي خواست ابر دلگير بود
اين كه تنها بود با فاصله ها غمخوار بود
ريشه در ماه بود اما مهتاب نبود آسمان بود
او كه زبان داشت و سخن نبود باز هم لال بود
آنكه پوسيد و دگر سبز نبود تنها بود ولي كال بود
سرچشمه جوشش بود و فرياد نبود ولي شعر بود
آنكه دل بود و سنگدل نبود ولي سيل بود
او كه قانون زمين را دانست با آن نبود تنها بود
ريشه در خاك داشت ولي احساسش با آب بود
سرد و خاموش بود بي روح نبود ولي مهربان بود
تني از هيئات تنها در پس آيينه بود ولي زنگار نبود پاك بود
او كه اينجا بود و در هيج جا نبود تنها بود
صداي دل او بود و تپش نبود يك نفر بود
او كه با مهر بود و با عشق نبودولي مشكل بود
با عشق مسئله داشت و دوست نبود ولي مهر بود
پس نگيد عاشق باش كه اوهميشه مي گفت دروغ بود
آنكه عشق را قبول نداشت و با همه فقط دوست بود
روي زمين پي يك جرعه عشق نبود ولي تنها بود
روي زمين محبت نبود ولي عشق زباني بسيار بود
چقدر لاف زمين از عشق بود و او با آن سازگار نبود
آيينه پريسا دوستش بود و اوراضي كه با آيينه اش تنها نبود