تبليغاتX
واژه رنگ زندگی است
واژه رنگ زندگی است

آنچه به قلم می آید می نویسم ...

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

بخوان

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388-8:12 -پریسا

باور بكن حسادته ،دنياي پر شكايته

حتي يك لحظه رفتنت  ،براي من حكايته

 

باور بكن صميميت ،مثل نفس عادتمه

تو اين دنياي رنگ و رنگ  ،بيا ببين  كي يك  رنگته

 

از نفس تو پر ميگيره،شكستگي هاي تنم

آروم  و آسوده ميشم ، وقتي باهات حرف مي زنم

 

محتاج  يك رنگي  بال توام، محتاج گرماي حرفهاي تو ام

در پي اميد لفظ تو ام ، تشنه ي يك كلام بي رنگ تو ام

 

بيش از همه، قبل از هر كس،  محتاج اين حرف زدنم

شوق شنيدن با منه، براي زنده موندم

 

بشنو دوباره قصه ام، كه قصه يك دختره

اون دختري كه اسمشا روزگار از دفترت  خطي زده

 

بخون اين خط هاي منو، خطهايي كه از اين دله

نشسته خاطراتش و ورق زده ، يك پريسا آخرخط، ته دله

 

 

لینک ثابت |

اتاق

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388-8:45 -پریسا

اطرافم  از صداي انسانها تهي است

تيك  تيك ساعت در حضورم رو به سردي است

 

پشت پنچره هاي پرده گرفته دو پرنده در قفسي است

بين پرده و پنجره سكوتي  گرفته راه كلام بستني است

 

شهر برايش سرد است آسمان  بوراني است

بين مسير رفت و برگشت فقط چند كاشي است

 

ديگر دلش براي شهر و مردمش  بي تاب نيست

همه در ها باز است ولي چيزي براي تماشا نيست

 

اين بار فقط اوست و صداي ساكت سكوت خانه ايست

دلش براي دشت  و جنگل  بي تاب و باراني ست

 

كسي آيا در خواهد زد؛شايد مهماني است

نه فقط پريسا اينجاست و تنهايست

لینک ثابت |

تصور کن

شنبه بیست و هشتم دی 1387-18:37 -پریسا

من و یک قطره بارون ,من و یک ابر گریون تصور کن
من و یک کوه تنها,من و یک دل پر آه تصور کن

من وتو شب من و خسته تصور کن
من و توی رویا با دست بسته تصور کن

من و یک پروانه در مشت میون انگشت لحظه تصور کن
من و یک پریواره ,همون که پر هاش بسته تصور کن

من و میون یک جاده وسط خط عابر پیاده تصور کن
میون رد شدن از چراغ قرمز  وقتی که هنوز سبز تصور کن

من وبیابازم گم کن ,میون روز بی تصور, تصور کن
من و پریسای گل سرخ ها من و فقط "من"تصور کن

 

لینک ثابت |

تنها

یکشنبه هفدهم آذر 1387-4:34 -پریسا



چه رقم خواهد زد  در پس آيينه ها تقدير بود
واي   باز هم خطي  زد  خط تنهايي مانده بود

اين بار ماه  ستاره   مي خواست شب  تاريك بود
خورشيد بي نور باران مي خواست  ابر دلگير بود

اين كه تنها بود  با فاصله ها غمخوار بود
ريشه در ماه بود  اما مهتاب نبود  آسمان بود


او كه زبان داشت و سخن نبود باز هم لال بود
آنكه  پوسيد و دگر  سبز نبود تنها بود ولي كال بود

سرچشمه جوشش بود  و فرياد نبود ولي شعر بود
آنكه دل بود و سنگدل نبود  ولي  سيل بود

او كه قانون  زمين را دانست با آن نبود تنها بود
ريشه در خاك داشت ولي  احساسش با آب بود

سرد و خاموش   بود بي روح نبود ولي مهربان  بود
تني از هيئات تنها در پس آيينه بود ولي زنگار نبود پاك بود  

او كه اينجا بود و در هيج جا نبود  تنها بود
صداي دل او  بود  و تپش نبود  يك نفر بود

او كه با مهر بود و با عشق نبودولي مشكل بود
 با عشق مسئله داشت و دوست نبود  ولي مهر بود

پس نگيد عاشق باش كه  اوهميشه مي گفت دروغ بود
آنكه عشق را قبول نداشت   و با همه فقط دوست بود

 روي زمين  پي يك جرعه عشق نبود ولي تنها بود
روي زمين محبت نبود  ولي عشق  زباني بسيار بود

چقدر لاف زمين از عشق بود و او با آن سازگار نبود
 آيينه پريسا دوستش بود و اوراضي كه با آيينه اش تنها نبود

 

لینک ثابت |

رگ پنجره

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387-16:45 -پریسا


در رگ دست پنجره
یک راه بود ، یک یاد بود
یک اتاق ،یک در و چندین پنجره!
 به نظر پرصدا
اما سکوتی بود خاک آلود
پچ پچ حرفی بود
در شهری غریب تر از زمین
غروبش رو به دریا
ضربان چشم پنجره
کم کم به دورها می رفت
کش دار میشد
روزی هم به دنبال آشنایی میدوید
فنجان چایش
تمام روزها همراهش بود
اما در این غربت
آسمان پنجره در دید ماه بود
و میتوانست ازبین این همه ستاره
یکی را بردارد
و هر شب شرط زندگی فردا را کند
هیچ کس مزاحمت نخواهد شد
شب سر پنجره به ماه گرم میشود
و  بدون اینکه بفهمی
در خواب هستی
این طرف تر پریسا هم میخوابد

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد کدهای جاوا اسکریپت بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

*
*
*
*
*
*
*
#FFFFFF
JavaScript Codes