واژه رنگ زندگی است

آنچه به قلم می آید می نویسم ...


شهر غریب   غریبه 

ازشهرش گذشته تو چشمش کوه و دشته


تو شهر بعدی نوشته همین جا  سرنوشته

 


 الان چه حالی داره !خسته  شده از فاصله؟


پس چرا دل هنوز گله داره خسته  ازسرنوشته

 


وقتی همه میگن این  بایدشهر تو بشه


 چرا هرکاری میکنه بازم  سرد تر میشه!

 


لحظه ها کش دار میشه از همه چی خسته میشه


چرا "ای کاش"و"اگه"از زبونش کم نمیشه

 


خیابون و کوچه و یک ادرس که گمشده


به نظرش این  ادرس بازم  براش غریب تر میشه

 


 به انتظارنشسته که یک نفر اشنای اون بشه


بهش بگه پریساآشنای من باش ؛چراغریبه؟!

[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 9:59 ] [ پریسا ]

[ ]

جای من کجاست!

 

جاي من كجاست!؟

 

نميدانم آيا تو ميداني

 

شايد كه خيلي دور نيست

 

جايي كه من ،من باشم و تو خود تو

 

جاي من كجاست!؟

 

جاي تو مال من نيست

 

نقش تو نقش من نيست

 

نميدانم شايد تو بداني

 

آنجا كه چهره ام از آن خودم است

 

جايي كه من ،من باشم و تو خود تو

 

جاي من كجاست!؟

 

دستان سرد مال من نيست

 

چند صباحي ست كسي گم شده!

 

نميدانم حرف دل شنيدني ست؟

 

جايي كه من ،من باشم و تو خود تو

 

جاي من كجاست!؟

 

جاي يكي در همه جاست

 

جاي آن يكي  در هيج كجاست

 

جايي كه من ،پريسا باشم و تو ...


برچسب‌ها: جای من کجاست_, من, تو, خود تو, حرف دل

[ یکشنبه دوم شهریور 1393 ] [ 16:34 ] [ پریسا ]

[ ]


قصه-  پری- قصه -یکی بود یکی نبود

تو با اين همه ترديد مثل دريا پر رازي
تو ميخواي با چشماي من قصه پرواز و بسازي

اما موقع ساختن حنجره ات بازم گرفته
تا بهش فرصت و دادي اون از اينجا  پا گرفته

ببين چه ساده نشسته قصه ميگه بي دردسر
يا يك دونه شاه داره يا يك گداي دربه در

خسته اي  از اين همه حرف ميگي فايده اي نداره
اگه يك روز سخت شد میگی اين ديگه راهي نداره

 يادت مياد قصه رويایي عشق ،قصه ما آدماست
اگر رو كني به قصه ،اين  قصه مال شماست

من اگر قصه بگم تو هم يك روز برای یکی قصه ميگي
به جاي شاه پريون  خودت و جا ميكني شاهزاده قصه ميشي

قرار نيست شنل باشه ،اسب باشه ،سفيد باشه
هر چيزي كه تو بخوايي تو  قصه ،همون قصه ميشه

دختر پري قصه اون يكي مرد ديونه
يكي هم شجاع و دانا اون يكي خيلي ملوله

يكي بد جنسه ميشه يكي هم خوب و يك دونه
اخرش يكي ميمونه اون يكي رفته و جا ميمونه

قصه مال تو و مال من ،ببين كجاي قصه موندي
يكي بودش تو بودي ، اون كه نبود کجا  بوده؟!

قلم براي پريسا نوشته ،قصه يكي بود و يكي نبود
زير گنبد كبود  يك پري يا كه يك ديو نشسته بود


برچسب‌ها: یکی بود یکی نبود, قصه, پری

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 16:52 ] [ پریسا ]

[ ]

دنیات  و بساز


تا حالا تنها نشستي چشمات و رو همه بستی


ببيني اونطوري كه هستي آخرش بين آدما تو چي هستي!؟

 


تا حالا يك لحظه گفتي چرا امروز يك نفر خودكشي كرده


يا كه اون كه گل فروشه چي را داره توي دستاش ميفروشه

 


تا حالا مردتا ديدي كه تنش خسته ي كاره صورتش عرق نشسته  


ببيني كه دستاش زبره حس كني كه اونم يك ماهه

 


تا حالا گلايه كردي رفتي با خدا شكوايه كردي


 چی میشه که بیشتر  خدارا تو شكايتات ياد كردي

 


تا حالا آخر خط و ديدي يا به زبون آوردي كه رسيدي


توي اون روز چی کار کردی؟ چند تا آدم راگریوندی

 


تا حالا گرسنه موندي يا كه تو سرما شب و گذروندي


چند نفر گدا را ديدي  تو يك روز چندتا شمردي

 



تا حالا غم تو گلوت نشسته بغض راهش و بسته


چند تا اعلاميه روي ديوار يا چند تارهگذر سر راهه

 


تا حالا عشقت و ديدي صبح شده


 بيدارشدي ببيني كه خواب ديدي


نفس داري يك حس  قشنگ داري


يك روز ديگه از زندگي داري


پس نشین  به انتظار که شاید  بشه


 یک  شبه  دنیات و بسازی


اما بدون  تو همینی که هستی


 پس بسازش اونطور که میخواستی


برچسب‌ها: دنیات و بساز

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 15:29 ] [ پریسا ]

[ ]



نه تو  رویا نه تو خوابم
نه تو زندگی نه سرابم


اگه هرچیزی بشه  راست
توبشی یه کمی روراست


نمیخوام   زور بازو  داشته  باشی
قهرمان من  شی با همه دنیا  طرف شی


نمیخوام  که ستاره  بچینی
یا که خورشید و بگیری


که بشه  شبام پرنور
یا که دنیام  بشه  یه  سور


نه برام  شکارچی باشی نه یه  دام
یاکه دونه بپاشی یاتور بندازی از دور


توفقط خود خودت باش
اونی که هستی همون باش


یک کلام خیلی ساده


از ته قلبت که باشه
به  دلم نشسته  باشه

من میمونم با  یک رویا
  واسم  بسه برا همیشه


دوستت دارم   را  بگو
تو ببین که چی میشه

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 16:18 ] [ پریسا ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،