امروز چه روز عجيبي بود
يك نفر دعا در دست ، يك نفر گل مي فروخت
يكي تضمين فردايي بهتر را داشت
آن يكي داشت محبت مي فروخت
آن يكي داد ميزد كه از حادثه دورمان كند
اين يكي حادثه ي خوبي مي فروخت
نمي دانم چرا مرتب داد مي زد!
اما آن يكي ساكت مي فروخت
پيرزن همان را زمزمه مي كرد
پيرمرد با دلش آن را مي فروخت
اگر شرط مي بستند كه يكي را بخريد
تو كدام را مي خريدي ،مي فروخت؟
پريسا به جيبش نگاه انداخته بود
اين يكي كمتر داشت مي فروخت
من همان را مي خريدم كه كمتر بود
تا يك روز سير مي ماند و ديگر نمي فروخت.