تبليغاتX
واژه رنگ زندگی است
واژه رنگ زندگی است

آنچه به قلم می آید می نویسم ...

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

تب

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385-3:37 -پریسا

         
        امشب تب كردم
        درخت را سبز مي بينم
        سبز كه دروغ نمي گويد!
        دلتنگ اگر شدم  
        كوچه را ورق مي زنم
        آه ... چقدر كسالت آور است
        سرفه هاي باد در دهان پنجره
        نه اينكه فكر كني
        سطر اول مرا گرفته
         نه  تب فصلها مرا گرفته
         فقط كسالت باد
         صداي پنجره ام را دو رگه كرده
         تو باور نكن
         من و پنجره  و شب و سكوت
          تب سبزي داريم
          تو باور نكن
          فقط پريسا تب دارد
          اين را نميدانم بايد باور كرد !؟

لینک ثابت |

ازهفته بيرون برو

چهارشنبه بیستم دی 1385-2:25 -پریسا


                  


 مگر من چوب هستم
شايد به اين جرم
زبانم را موريانه  خورده است
حالا فكر مي كنم
نمي گذارم  جرمم به آنجا برسد
 خوابم را نمي تواند بخورد
باور كن هيچ  اتفاقي نيافتاده
فقط بگو پاييز  زرد شد
و من هنوز منتظر آبي هستم
نمي دانم صداي من به   هفته ها مي رسد
براي تمام هفته
براي روياها
رنگ مي آورم
آه ... بوي اواز مي آيد
صداي قاصدك مي آيد
عنكبوتم تار مي زند
برگرد  حرف تازه اي نيست
پريسا از هفته بيرون  برو
كمي سراغ عاطفه را  بگير
موريانه ها را  فراموش كن

لینک ثابت |

تا فردا

جمعه پانزدهم دی 1385-2:28 -پریسا

            
    سردترين دقيقه  ي ديروز
     روي شانه  ي من قد  مي كشيد
    بايد گرم  شوم    دقيقه  را ول كن
       فقط تخته نرد   بازي كن

    كبوتر ها  پشت در هستند
    شيشه  ها حجم  ديوار
    شايد  سرد نباشد
      حتما من فقط سردم است

    پنجره ام را جا گذاشتم
    ديروز باران خورده  بود
    حتما توي آفتاب دارد خشك مي شود
      هيچ كس اندازه آسمان  دروغ نمي شنود

    حالا خشك  خشك  ام
    مثل پنجره  ام   آفتاب گرمي ست
    بي باور نشدم   در راس غروب
      آسمان اين دروغ نيست  باور كن

    من اينك راس طلوع هستم
    پس محيط غروب براي روزي ديگر
    پياله  آب پشت سر خورشيد مي ريزم  
      و خورشيد تشنه  محوش مي كند

    پس دريا را پشت سر م مي گذارم
    تا   سيراب شود و باز هم بماند
    براي فرداي پريسا
      تا فردا گرم  شود

لینک ثابت |

رفتن

شنبه نهم دی 1385-3:38 -پریسا

       
      اشكم  امشب توي چشمم پر زده ...خشكيده
      بغضم  ديگه توي گلوم حلقه زده ...ماسيده
      فكرم  اين بار  توي  گل مونده ...خوابيده
          امروز لبخند روي لبم بوده اما  الكي خنديده!

      ازبس رنگ عبادت برده اند... مطرودند
      از بس سنگ خوبي زده اند... متروكند
      از بس  حرف زدند  پير شده اند... افتادند
            امروز من  گوش كردم آنها خسته شدند!

       همه به سوي مقصد خود ...مي رفتند 
      همه از روي هم رد شدند... رفتند
      همه از هم گذشتند همه ... رفتند
         امروزشايد پريسا جا مانده باشد همه رفتند!؟

لینک ثابت |

يكي بخر !

دوشنبه چهارم دی 1385-3:48 -پریسا


              

امروز  چه روز عجيبي بود
يك نفر دعا در دست ، يك نفر گل مي فروخت

يكي تضمين فردايي بهتر را داشت
آن يكي داشت محبت مي فروخت

آن يكي داد ميزد كه از حادثه دورمان كند
اين يكي  حادثه ي خوبي مي فروخت

نمي دانم چرا مرتب داد مي زد!
اما آن يكي ساكت مي فروخت

پيرزن همان را زمزمه مي كرد
پيرمرد با دلش آن را مي فروخت

اگر شرط مي بستند كه يكي را بخريد
 تو كدام را مي خريدي ،مي فروخت؟

 پريسا  به جيبش نگاه انداخته بود
 اين يكي كمتر داشت مي فروخت

من همان را مي خريدم كه كمتر بود
تا يك روز  سير مي ماند و ديگر نمي فروخت.

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد کدهای جاوا اسکریپت بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

*
*
*
*
*
*
*
#FFFFFF
JavaScript Codes