تبليغاتX
واژه رنگ زندگی است
واژه رنگ زندگی است

آنچه به قلم می آید می نویسم ...

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

هواي بي هوا

جمعه سی و یکم فروردین 1386-2:6 -پریسا


 


ديدي هوا باروني شد
حرفم به  صبحم نرسيد
لكنت  اون صدا
با خنده  اي ارزوني شد

ديدي  گفتم سوغاتت غمه
كلاغ سياه  يك ماتمه
غبار  به دلت نشست
قبرستونها مهموني شد؟


"دوست گلم " شكيبا
آخي هم اسمت هم نبودي!
وقت سقوط كجا بودي
بين كدوم ترانه ام
اسير يك  صدا بودي

حالا برات چي كار كنم؟
با چه حرفي دلت و آروم كنم
هي برات اشك مي ريزم
بغض  دلم و ببين  بگو چي كار كنم؟

ساعت زير خاك  من
ساعت  فراموشي من
ما كه باهات رفيق بوديم
!چي شد حالا تنها شديم
چي شد فكر كردي جدا شديم!

اونقدر به  بغض فشار آوردم
تا دلت را  غم نگيره
تا  سخت و برات  آسون كنم
چرا  حالا بغضم گيرتو شد

به "كبري " آزيتا  و بقيه  چي بگم
به  دوستاي  خوبت   من بگم؟
من كه  بغضم شكسته
منم از غمت شكستم

 

 من برات  دارم مي گم
فقط دارم به تو مي گم
چشمي به چشمم نكشي
كه الان بارون اشك مي كشم

توشب و دودي نكش
 رنگا را سوخته نكش
ديدي هواي بي هوا
 روزي برات هوايي شد

از جاده ها گذشتي 
بين همه وجود ما
يك بي وجود   تو جاده بود
اسير يك بن بست شدي

بن  بست فقط  خاطره نيست
يا يك ديوار بي نصيب
 بن بست بين وجودته
ميشه بازم خندون  بشي

بن بست  يعني صداي پا
رسوب شده  هوا ي بي هوا
صداي دردمند سكوت
 توي تموم قصه ها

 يك روز كه هيچ  روزي نبود
فقط جزو خاطره بود
پرواز فقط يك خاطره ست
پرنده هم اسير اون

آسمون را براش بستند
 پرنده تيكه پاره شد
ديدي هوات باروني شد
از اون بالا باريدي و
حست رو خاك مهموني شد

دوباره شبنمي بزن
دوباره آيينه اي  بگو
بازم برامون حرف بزن
هنوز  دوست داريم  هنوز

منتظريم تا بگيريم دستات وباز
پريساو كبري وآزيتا و.. همه دوستاي ناز
پس ناز نكن گريه نكن اشكات و سيلابي نكن
تجربه شد اما ديگه از اين تجربه ها نكن

            (تقديم به غمهاي دوست گلم شكيبا)

لینک ثابت |

ستاره آسمون

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386-3:43 -پریسا

         
    ستاره نگاهی بنداز نگو دریا قشنگه 
   غم و از چشام بینداز نگو اشکم قشنگه


   ستاره تو شب قشنگی اما شب همش فریبه
   چرا تو سیاهی همیشه یک چیز قشنگه


   ستاره ماه و صدا کن بعد از اون شب و خبر کن
   از بزرگترا سوال کن یا که اشکام ونگاه کن


   ازشون برام می پرسی دلمو چرا گرفتن
    یا برام همش شکستند یا با شکستم گر گرفتن


   بگو خورشید نتونسته دلم و بسو زونه
   بگو روز تو حسرت سوختنش مونده


   بگو غم دلم و جز خدا نمی خوام کسی بدونه
   ولی شب از دیدنش دیگه وا مونده


  اما اون سیاهی شاهد اشکای من بود
   نمیدونه که نمی خوام اهل زمین توی شب هم اینا بدونه


   میدونی اهل زمینا من وبا غم دوست ندارن
   دختر گل بابا را به دست باد نمیسپارن


   ابر و برام خبر کن بازم دلم گرفته
   نذار کسی بدونه بگو بارون گرفته


   یک شاهد هم نمی خوام حتی اگر شب باشه
   شب و هم من نمی خوام مگر وقتی شاهد من خدا شه.

لینک ثابت |

افسانه بي نقاب

پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386-3:16 -پریسا

                   

چهره های پشت و رو
لحظه های بی رنگ و رو

گلدانهای  ساقه دار
حرفهای بي ریشه دار

کولی های  بی خانمان
کوچهای بی یادمان

شعرهای پیچ دار
خوابهای کش دار

حسهاي پوچ و الكي
حرفهاي بيخودو دروغكي

بازهم دنياي چرخ دار
يك كلام ، لحظه را نگه دار

دنيا را وارونه بكن
آدما را  خوب بكن

چهر ه ها بي پشت و رو
لحظه ها با رنگ و رو

خسته شد از چهر ه ها
بي نقاب رفت تو لحظه ها

دنيا كه وارونه نشد
چرخش از اون ور نشد

پس خودش يك كاري كرد
نقابها را دست كاري كرد

دست كشيد رو صورتها
يك دختر موند با تنهايي شبها

نقاب ها را به آب سپرد
 همه را به خواب سپرد

تو خوابش دنيا را بهتر كرد
خيلي از بديها را قلم كرد

حالا خودش خوابش مياد
چشماش ديگه باش نمياد

خسته شد و افسانه را بست
رفت و يك گوشه اي نشست

به پريسا گفته بودند افسانه هم حقيقته
پس به انتظار يك حقيقت خوب نشست

لینک ثابت |

قفس

شنبه یازدهم فروردین 1386-3:22 -پریسا


         تو خم کوچه های یک شهر در لابه لای ازدحام یک شرم ...
        توی یک اتاق  تاریک وسط میله های تنگ
        یک چیزی یه نور ی داد از خودش صدای داد
         لحظه ی مختوم را به شب سپردم دلم و به دل اون دادم
          دلت خواست و  پات نیومد می دونم 

           قفست آنقد رطلایی بود که دلت هم  نخواست و نیومد
           پرنده های قالی را دوست داشتی
           شهر فریب  وکینه را دوست داشتی
           اما ای  قناری زرد این  قفس  یه روز برات زمستونه
           چرا تو باور نداری که قفس برات کویر بارونه
          قصه ی گل و شنیدی ؟ نور مهتاب و دیدی؟
           آخر کوچه رو رفتی به انتهای جایی رسیدی؟
           بی دریغ زیر بارون قدم گذاشتی ؟
           پای پیاده مرگ برگا را دیدی؟
           چرا آینت پینه بسته چرا دلت تو شب نشسته
           مگه شب برات حرفی نداره که دلت تو طاقچه کز کرده خسته
           به خدا قفس طلا نیست اگرم طلایی از جنس ناب نیست
           به خدا روزای برفی و سرما همیشه مال کلاغ نیست
           شرمنده ساعت چنده! دیگه لبام برات لب نمی بنده
           بهتره پر بزنی تا چشای پريسا هم  ببنده

 

لینک ثابت |

حمله قلبي!

شنبه چهارم فروردین 1386-3:49 -پریسا


حمله قلبي اعلام شد!
فرصت رويش گل داده شد
وقت گل دادن نسترن
همزمان دست دادن با پدر
شكوفه بهاري
شكفتن يك ماهي

ثانيه ها در گيرند
لحظه ها را مي گيرند
موقع بوسيدنشون
بياييد دارند عكس مي گيرند

حالا زمان ايستاده
پدر پيشم وايستاده
دوستش دارم يك عالمه
هر چي بگي بازم كمه

مادر پيشم ميمونه
تاج سرم همونه
پدر تپيدن قلبمه
بردارم لبخند يك سالمه

خدا چقدر داشتنشون عاليه
مثل ديدن خواب توي بيداريه
همين لحظه حمله قلبه منه
دوستت دارم گفتنشون
 برام ميشه يك عالمه

اگه قبول كنه خدا
 دعا كنم براي شما
تا بمونند واسه ي شما
عزيزترين مهربونا

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد کدهای جاوا اسکریپت بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

*
*
*
*
*
*
*
#FFFFFF
JavaScript Codes