|

در رگ دست پنجره یک راه بود ، یک یاد بود یک اتاق ،یک در و چندین پنجره! به نظر پرصدا اما سکوتی بود خاک آلود پچ پچ حرفی بود در شهری غریب تر از زمین غروبش رو به دریا ضربان چشم پنجره کم کم به دورها می رفت کش دار میشد روزی هم به دنبال آشنایی میدوید فنجان چایش تمام روزها همراهش بود اما در این غربت آسمان پنجره در دید ماه بود و میتوانست ازبین این همه ستاره یکی را بردارد و هر شب شرط زندگی فردا را کند هیچ کس مزاحمت نخواهد شد شب سر پنجره به ماه گرم میشود و بدون اینکه بفهمی در خواب هستی این طرف تر پریسا هم میخوابد
|