
اطرافم از صداي انسانها تهي است
تيك تيك ساعت در حضورم رو به سردي است
پشت پنچره هاي پرده گرفته دو پرنده در قفسي است
بين پرده و پنجره سكوتي گرفته راه كلام بستني است
شهر برايش سرد است آسمان بوراني است
بين مسير رفت و برگشت فقط چند كاشي است
ديگر دلش براي شهر و مردمش بي تاب نيست
همه در ها باز است ولي چيزي براي تماشا نيست
اين بار فقط اوست و صداي ساكت سكوت خانه ايست
دلش براي دشت و جنگل بي تاب و باراني ست
كسي آيا در خواهد زد؛شايد مهماني است
نه فقط پريسا اينجاست و تنهايست